پارت جدید ..میگذرد..

سیلام👁👄👁
به علت درخواست زیاد میخوام الان دوباره از این سناریو هم پارت بدم
انشالله پارت های دیگه به سال بعد موکول نشوند صلوات🤓
خب دیگه بریم
شروع...
.
.
.
ویو یویی :
یویی زیر لب : لعنتی....

آخه چرا امروز باید همش ببینمشون...
من فقط دردسرم
باید تموم میشد

نباید بزارم بفهمه منم
خوشبخته کلاهم نیوفتاده بود
پایین تر کشیدمش تا منو نشناسه
نباید بشناسه !

روم رو برگردونم و راهم رو کج کردم میخواستم برم ولی یهو دستم رو گرفت و کفت : کجا !؟

هنوز نفس نفس میزد
نمیخواستم ببینم لونا و مانا اینجوری ترسیدن
سعی کردم دستم رو از دستش جدا کنم

یویی : چرا؟...

میتسویا : خفه شو !

عصبانیه

خب حق داره رفته باشه تو شوک
ولی چرا
این چه سوالیه
میتسویاست و اون وجدان فعالش

میتسویا : امشب حق نداری تنها باشی ! پدر و مادرت کجان !؟

یویی : ندارم..

میتسویا :...نباید میپرسیدم

یویی : موردی نیست...

میتسویا که سعی می‌کرد نفس هاش رو منظم کنه : بگو ببینم اسمت چیه ؟

یویی : مهم نیست

میتسویا : مهمه !

چی بگم...
بگم کیم ؟
یا نه ؟
نمیدونم....

یویی : ولم کن...

دستم رو محکم تر کشید

لونا...
آروم اومد سمتم و دستم رو گرفت و گفت : خانومه...آروم باش

دروغ نگم آروم تر شدم
ولی خب...
هنوز حالم افتضاحه
آخه چرا باید اینجا باشن...

لعنتی...

میتسویا : نمیخوای اسمت رو بگی؟

یویی : نه...

میتسویا : باشه
ولی دستم رو ول نکرد

میتسویا : باید با ما بیای

یویی : ها ؟

میتسویا : انتطار نداری که کسی که تا چند دقیقه پیش داشت سقوط آزاد میرفت رو ول کنم به حال خودش!؟


یویی :....
مایل به پارت بعد؟
.
.
.
پایان این پارت •
امیدوارم خوشتون بیاد ☆
تا بعد جانه ♡
دیدگاه ها (۵)

پارت جدید ..زندگی شیرین...

سیلام

پارت جدید .. میگذرد ..

پارت جدید .. میگذرد ..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط